بانو، بانوي بخشنده ي بي نياز من!

 

اين قناعت تو، عجب دل مرا مي شكند...

اين چيزي نخواستنت، و با هر چه كه هست ساختنت...

اين چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوي پرچين ها نگاه نكردنت ...

كاش كاري مي فرمودي دشوار ناممكن، كه من به خاطر تو سهل ممكنش مي كردم...

كاش چيزي مي خواستي مطلقا ناياب، كه من به خاطر تو آن را به دنياي يافته ها مي آوردم...

كاش مي توانستم همچون خوب ترين دلقكان جهان، تو را سخت طولاني و عميق بخندانم...

كاش مي توانستم همچون مهربانترين مادران، رد اشك را از گونه هايت بزدايم...

كاش نامه يي بودم، حتي يك بار، با خوبترين اخبار...

كاش بالشي بودم، نرم، براي لحظه هاي سنگين خستگي هايت

كاش اي كاش كه اشاره يي داشتي، امري داشتي، امري داشتي، نيازي داشتي، روياي دور و درازي داشتي...

آه كه اين قناعت تو، اين قناعت تو دل مرا عجيب مي شكند...

(قسمتی از نامه ی نادر ابراهیمی به همسرش)

 

***********************

خوشبختي را نمي توان وام گرفت.

خوشبختي را نمي توان براي لحظه يي به عاريت خواست.

خوشبختي را نمي توان دزديد

نمي توان خريد

نمي توان تكدي كرد...