سقراط

می گویند که جوانی کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت: ای سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه ای برگیرم.

فیلسوف یونانی جوان را به دریا برد، او را به درون آب کشانید و سرش را 30 ثانیه زیر آب کرد. وقتی که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار کند.

جوان نفس زنان گفت: دانش، ای مرد بزرگ. سقراط دوباره سرش را زیر آب کرد و این بار چند ثاینه بیشتـر. بعد از چند بار تکرار این عمل، سقراط پرسید:  چه می خواهی ؟جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت: هـوا. هـوا مـی خواهم

سقراط گفت:  بسیار خوب، هر وقت که نیاز به دانش را به قدر نیاز به هوا احساس کردی ، آن را به دست خواهی آورد.

هیچ چیز جای عشق و علاقه را نمی گیرد. شور و شوق یا عشق و علاقه نیروی اراده را بر می انگیزد. اگر چیزی را از ته دل بخواهید نیروی اراده دستیابی به آن را پیدا خواهید کرد. تنها راه ایجاد چنان خواست هایی تقویت عشق و علاقه است.

..: قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید:..

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.


..: قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید:..

گــل خشکیــده

گــل خشکیــده

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب، زیبا، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم.
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لااقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد. تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم و همچون عکسی همه جا همراهم بود ...

تا اینکه دیدار محسن، برادر مرجان، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم (البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود. همان قدر زیبا، با وقار، قد بلند، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روزها چقدر دنیا زیباتر شده بود. رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه ای که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد.

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

بقیه در ادامه مطلب .......

ادامه نوشته

هیچ انتظاری از کسی ندارم!

 

هیچ انتظاری از کسی ندارم!

واین نشانه دهنده قدرت من نیست،

مساله خستگی از اعتماد های شکسته است.

 

 

يك زوج موفق

یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقا پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

آقا گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ...

گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟

آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور ميانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و... نظر می‌دهم.

دوستی

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.

ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.

او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»

 

داستان پیرمرد

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و
 سیب زمیتی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.

درویش واشتباه فرشتگان

 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده شد. پس از اندک زمانی داد شیطان در آمد و رو به فرشتگان کرد و گفت: جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این درویش به جهنم آمده مداوم در جهنم به گفتگو و بحث نشسته است و جهنمیان را هدایت می کند و...
 فکر می کنید سخن درویشی که به جهنم افتاد بود چه بود؟


درویش می گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

از بیل گیتس ثروتمندتر هست؟؟


از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت : بله فقط یک نفر

پرسیدند: چه کسی؟

بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت ! بخشیدمش !


سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟ !
بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید.

ادامه نوشته

پاره آجر

پاره آجر

روز مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و امدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده روع جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کرد.

پسرک گفت:‌آي>}آ‌]یابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چند ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلد کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم  از این پاره آجراستفاده کنم . مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد... .

 

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

 

این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه

 

داستان بسیار جالب خر , سگ ومیمون

خدا خر را آفرید و به او گفت:

تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره برپشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود
و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ  داد:
 خداوندا! من می خواهم خر باشم،اما پنجاه سال برای
خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد
 
 خدا سگ را آفرید و به او  گفت:  تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی بود.
 
سگ به خداوند پاسخ  داد:
 خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است.کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی
سگ را برآورد…

 خدا میمون را آفرید و به  او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
 
میمون به خداوند پاسخ  داد:
 بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی
میمون را برآورده کرد.
 
 و  سرانجام خداوند انسان را آفرید و  به او گفت: تو انسان هستی.تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.تو می توانی از هوش خودت
 استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

 انسان گفت:
سرورم!گرچه من دوست دارم
انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
 و  خداوند آرزوی
انسان را برآورده کرد…
 
 و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!!!  و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد.
 و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل
سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد…!!!

 و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند…!!!

http://www.3noqte.com/main/images/stories/shabanpoor/jok/meymoon.jpg


 

داستان بسیار زیبا و آموزنده ویولونیست


 

در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان ومردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمیکردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرندآن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه بازمیگردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند خندیدند به خاطراتشان فکر کردند………

 

ادامه نوشته

زنگ املا

 
بنویس ! بابا انار دارد:معلم می گوید
و او به یاد می آورد دست های لرزان بابا هیچ اناری ندارد،
میان شیارهای پینه بسته دستانش، جز رنج چیز دیگری نیست.
معلم هجی می کند انار می شنود «فقر»؛
معلم می گوید:«بابا نان دارد»، می داند که، دروغ است هیچ نانی ندارد،
معلم می گوید:«آن مرد در باران آمد» می نویسد، آن مرد در باران رفت و هرگز نیامد.
بنويس : پدر را ديدم
دخترک سير ميکند در دنياي خود ،
ياد لحظه هايي ميفتد که پدرش شبها نيز براي گذران زندگي بيرون از خانه ميرفت
 و شبها نيز پدرش را نمي ديد و شبي را که پدرش زير باران رفت و ديگر نيامد و ياد مي اورد روزي را که خبر مرگ پدرش را از روزنامه هاي مچاله شده کنار خيابان خوانده بود.
معلم بالاي سر دخترک مي ايستد و ميگويد : بنويس فقر. دخترک مينويسد : پدر ... قطره اشکي از چشم هاي دختر جاري ميشود روي ورقه کثيف املايش .
 دخترک دستهاي لرزانش را جلوي جشمانش ميبرد مبادا کسي اشکهاي او را ببيند دهانش را روي کلمه پدر نزديک ميکند و آهسته زير لب زمزمه ميکند ....
 معلم نزديکتر مي شود صداي اهسته اي ميشنود که ميگويد :
 " دوستت دارم پدر"
 
 "زندگي آني نيست که در آنيم ، زندگي دنياي دخترکيست که اينگونه در آن سير ميکند"

ماجـرای کـلاغ عـــاشــق!

ماجـرای کـلاغ عـــاشــق!

یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

فناوری اطلاعات سنندج|WWW.it-sanpnu.blogfa.com


پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید

نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ

فناوری اطلاعات سنندج|WWW.it-sanpnu.blogfa.com

خدایش ادامه مطلب و بخون قول میدم نظر میدی حتما !!!!!

ادامه نوشته

زیبایی


دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و

یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت
رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم

"دخترک به کفش ها نگاه کرد
و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر
زخم بشه تا...

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه...
خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

بهشت

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

بار غنی بعضی فقر ها

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش

رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه

و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟

هـــا؟!

فردا مادرت رومیاری مدرسه می خوام درمورد بچه بی انضباطش

باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به

زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش

حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش

 خون نیاد...

اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم

كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت...

بابام قول داده اگه پولی اضافه موند برای من هم یه دفتر

بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم...

 اونوقت قول می دم مشقامو

بنویسم...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت:

بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد ...

 

عشق دختری به کوروش کبیر

 

دختري به کورش کبير گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت:

لياقت تو برادر من است که از من زيبا تر است و پشت سرت ايستاده

است. دختر برگشت و کسي‌ را پشت سر خود نديد. کورش به او گفت

اگر عاشق بودي، پشت سرت را نگاه نمي‌‌کردي....

داستان گنجشك

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

قدرت بخشش

فناوری اطلاعات

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.
او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت: «خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى...

دو همسفر

کشتي در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره ي کوچک بي آب و علفي شنا کنند و نجات يابند.

دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هيم .

بنابراين دست به دعا شدند و براي اين که ببينند دعاي کدا م بهتر مستجاب مي شود به گوشه ا ي از جزيره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت وبه مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا، به صورتي معجزه آسا، تمام چيزها ييکه خواسته بود به او رسيد. مرد دوم هنوز هيچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتي خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتي اي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزير ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .

پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا که درخواستها ي ا و پاسخ داده نشد، پس همينجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتي، ندايي از آسمان پرسيد: چرا همسفر خود را در جزيره رها مي کني؟

پاسخ داد : اين نعمت هايي که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.

 درخواست هاي او که پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه مي کني . زماني که تنها خواسته او را اجابت کردم، اين نعمت ها به تو رسيد.

مرد با حيرت پرسيد: از تو چه خواست که بايد مديون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم!

بايد بدانيم که نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود ما نيست، نتيجه دعا ي ديگران برا ي ماست.

سؤال امتحان نهایی فیزیک دانشگاه کپنهاگ

سؤال امتحان نهایی فیزیک دانشگاه کپنهاگ

داستان جالب -

سؤال امتحان نهایی فیزیک دانشگاه کپنهاگ

چگونه می‌توان با یک فشارسنج ارتفاع یک آسمان‌خراش را محاسبه کرد؟

پاسخ یک دانشجو:

” یک نخ بلند به گردن فشارسنج می‌بندیم و آن را از سقف ساختمان

به سمت زمین می‌فرستیم.

طول نخ به اضافه طول فشارسنج برابر ارتفاع آسمان‌خراش خواهد بود.”

این پاسخ ابتکاری چنان استاد را خشمگین کرد که دانشجو را رد کرد.
دانشجو با پافشاری بر اینکه پاسخش درست است به نتیجه امتحان اعتراض کرد.

دانشگاه یک داور مستقل را برای تصمیم درباره این موضوع تعیین کرد.

بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

كاش خدا الاغى داشت  

شخصى به نام سلیمان دیلمى مى گوید:

به امام صادق عرض كردم ، فلانى در عبادت ، و دیندارى چنین و چنان است ... او را محضر امام تعریف كردم .

امام صادق علیه السلام فرمود:

عقلش چگونه است ؟

عرض كردم : نمى دانم .

امام فرمود:

به راستى پاداش عمل به اندازه عقل است .

آن گاه فرمود:

مردى از بنى اسرائیل در مكانى بسیار سر سبز و خرم ، كه داراى درختان بسیار و چشمه هاى گوارا بود خدا را پرستش مى كرد.

فرشته اى از آنجا مى گذشت ، او را دید، عرض كرد:

پروردگارا! مقدار پاداش و ثواب این بنده ات را به من نشان بده ! خداوند ثواب مرد عابد را به فرشته نشان داد ثواب مرد به نظر فرشته خیلى اندك آمد لذا تعجب كرد كه چرا با آن همه عبادت ثوابش كم است خداوند فرمود:

برو پیش او و با وى همنشین باش تا قضیه برایت روشن گردد.

فرشته به صورت انسانى نزد او آمد.

عابد از او پرسید:

تو كیستى ؟

فرشته پاسخ داد:

من بنده عابدى هستم ، چون از مقام و عبادت تو در این مكان آگاه شدم آمده ام كه در اینجا خدا را با هم پرستش كنیم .

فرشته آن روز را با عابد به سر آورد. صبح روز دیگر به عابد گفت :

عجب جاى خوش آب و هوا و باصفایى دارى ؟ كه تنها شایسته عبادت است .

عابد گفت :

آرى ! از هر لحاظ خوب است ، ولى اینجا یك عیب دارد.

فرشته پرسید: آن عیب كدام است ؟

گفت :

كاش خداى ما الاغى داشت ! اگر پروردگار ما الاغى داشت او را در اینجا مى چراندیم كه این گیاهان سرسبز و خرم ضایع نمى شد.

فرشته پرسید:

- آیا پروردگار تو الاغ ندارد.

عابد گفت :

آرى ! اگر الاغى داشت ، این علف ها تباه نشده و بى فایده از بین نمى رفت . خداوند به فرشته وحى نمود كه <<من به اندازه عقل او پاداش مى دهم ، براى اینكه عقلش كم است ، پاداشش نیز اندك است>>

يك داستان عجيب

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه اي خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

 

 

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد !!!!!!!!!!!!!

معلم و دختر کوچولو!!

 


دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

 زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکی غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

نگراني ، نگراني بدنبال دارد


از کتاب"طرز برخورد همه چیز است" اثر ویکی هیتزگ

عادت داشتم نگران باشم. خیلی زیاد. هرچه بیشتر خودآزاری کردم، در آن حرفه یی تر شدم. دلشوره ، طلب دلشوره می کند. حتي نگران این بودم که زیاد نگران می شوم! ممکن است زخم معده بگیرم.  سلامتی ام را از دست بدهم. وضع مالی ام به واسطه ی پرداخت صورت حساب بیمارستان به خطر بیفتد.    

یک هنرمند کمدی گفته است:"کوشیدم نگرانی هایم را در مشروب غرق کنم. اما دلشوره هایم به وسایل شناور مجهزند. مشروب که نمی خوردم میتوانستم تشخیص بدهم! نگرانی هایم می توانستند شنا کنند، بجهند و پرش با نیزه داشته باشند! برای گرفتن اظهار نظر ، با فرد اسمیت  بازرگان اهل دالاس که مرشد افراد درخشانی چون راهنمای انگیزه زیگ زیگلار، متخصص تجارت کن بلنچارد و کارشناس رهبری جان مکسول بوده است، تماس گرفتم. فرد اسمیت به حساسیت هایم گوش کرد و گفت:"ویکی، باید یادبگیری که منتظر نگرانی بمانی!"در حالی که مشغول درک منظورش بودم، از او پرسیدم که آیا هرگز خود افسرده گی داشته است؟ کاملا اطمینان داشتم که اگر هم داشته است، اعتراف نخواهد کرد  . چون در 90 سالگی هم کاملا قبراق بود . با کمال تعجب دیدم که اعتراف کرد که در گذشته یکی از  نگران ترین آدم ها  بوده است! توضیح داد : "تصمیم گرفتم منتظر نگرانی بمانم. تصمیم گرفتم منتظر بمانم تا دلیلی برای نگرانی داشته باشم.  نگران چیزی شوم که در عمل اتفاق بیفتد، نه این که ممکن است اتفاق بیفتد." "وقتی وسوسه می شوم که زنگ خطرم به صدا درآید"، فرد افزود:" به خودم می گویم   فرد باید منتظر بمانی تا نگران شوی. تا تحولی صورت نگرفته است، نگران مشو. و نمی شوم. انتظار نگرانی به من کمک کرده است که به نگران نشدن،  عادت کنم و وسوسه ی اضطراب نشوم." فرد از ذهنی تند خیز و نعمت سخن وری برخورداربود. در نتیجه، به سخنرانی گیرا مبدل شد. " مرتب از شنونده گانم می پرسم  سال گذشته در چنین زمانی چه نگرانی هایی داشتید؟ پاسخم، خنده ی فراوان است" فرد گفت. "برای این که بیشتر مردم به خاطر نمی آورند. بعد از آنان می پرسم که در حال حاضر نگران هستند یانه؟ همه تایید می کنند. آنگاه یاد آورشان می شوم که به طور متوسط 92 درصد نگرانی ها بی کفایت اند، چرا که فقط 8درصد آنها به واقعیت می پیوندند." چارلز اسپورجیون به بهترین شکل گفته است که:" دلشوره، فردا را از تاسف اش تهی نمی کند، اما، امروز را ازتوانایی اش خالی می سازد."

سرفرازباشید

جهان سوم کجاست ؟

جهان سوم کجاست ؟ بر گرفته از صفحه ماندگار من و تو

از قول دکتر حسابي نقل شده است

روزي در آخر ساعت درس ، يکي از دانشجويانم که دانشجوي دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسيد

استاد!  شما که از جهان سوم مي آييد، جهان سوم کجاست؟

فقط چند دقيقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب ، مطلبي را في البداهه گفتم که روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي کنم. به آن دانشجو گفتم:

جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، بايد در تخريب مملکتش بکوشد

http://groups.yahoo.com/group/Goonagoon/join

حکایت

ه خیلی پیش از این،یک غاز بسیار زیبا وجود داشت.او قوی آرام و زیبا بود و بیشتر وقتش
را صرف اواز خواندن برای همسر و فرزندانش می کرد.
یکروز شخصی او را دید که در باغش به بالا و پائین می خرامد و اواز می خواند. ان شخص گفت:
" او یک غاز حسابی است " از قضا یک مرغ پیر سخن مرد را شنید و شب توی لانه انرا برای
شوهرش تعریف کرد.مرغ گفت:انها یک نوع تبلیغات جنجالی راه انداخته بودند.
خروس گفت:من همیشه نسبت به او بدگمان بودم.او روز بعد اطراف حیات طویله  شروع به
قدم زدن کرد و هرکس را که دید گفت:ان غازی که همه فکر می کنند خوبست،پرنده خطرناکیست.
بیشتر شبیه یک دوره گرد است که لباس غازها را پوشیده باشد.
یک مرغ قهوه ای کوچک زمانی را به خاطر اورد که در جنگل،غاز را از فاصله دور مشغول صحبت با
چند دوره گرد دیده بود.او گفت:انها زیاد خوشایند به نظر نمی رسیدند.
اردکی بیاد اورد که غاز یکبار به او گفته بود که به هیچ چیز اعتقاد ندارد.اردک گفت:او حتی اینرا
با یک پرچم قرمز به ماهیگیر هم گفت.
یک مرغ افریقایی هم بخاطر اورد که یکبار یکی را دیده بود که مثل این غاز به چیزی که شبیه یک
بمب بود نگاه می کرد.
بلاخره هر یک از انها سنگی برداشتند و به طرف خانه غاز سرازیر شدند.او در حیاط جلوی
خانه اش می خرامید و برای همسر و فرزندانش اواز می خواند.
همه فریاد زدند:اوناهاش...! رفیق دوره گرد!  کافر!  خرابکار! 
انها بر علیه او توطئه کردند و او را از روستا بیرون راندند.

نتیجه اخلاقی:هرکس که شما یا همسرتان تصور کردید،دارد حکومت را سرنگون می کند باید با
خشونت از کشور بیرون رانده شود

اثبات عشق

داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق”

http://it-sanpnu.blogfa.com/

داستان غمگین عاشقانه "اثبات عشق" - www.RadsMs.com

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

 بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

داستان من رسیدم !!!

من رسیدم !!!

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه

بهترین دوست .......

 پیرمردبه من نگاه کردوپرسید
چندتادوست داری؟
گفتم چرابگم ده یابیست تا...
جواب دادم فقط چندتایی

پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:
توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی
 

  دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که توراازتاریکی
وناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست
می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند


دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تورارها کنه
صدائیه که نام تورازنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند
 امابیشترازهمه دوست یک قلب است
یک دیوارمحکم وقوی
درژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکرکن
زیراتمام حرفهایم حقیقت است

وفرزندم یکباردیگرجواب بده
چندتادوست داری؟
سپس ایستاد ومرانگریست
درانتظارپاسخ من
بامهربانی گفتم
اگرخوش شانس باشم...فقط یکی
وآن تویی
 


بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمهاتورادلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد

وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست

****
 چقدرخداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظاردریافت چیزی راازاونداری...
 
بزرگترین
مهربانترین
بخشنده ترین
دوستت دارم

لحظه ای مارا به خودمان وامگذار

تقدیم به تمام دوستان خوب اما اندک

هیچ کس کامل نیست !!

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او  را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من !!!!!!!!!میگشتم

 
NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست

ماجرای بچه دار شدن آرایشگر

در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمي‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند.

 بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

 روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.

 روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.

 

حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌اي روبرو شد؟

فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.

.

.

.

.

.

.

چهل تا ايراني، همه سوار بر ماشین آخرين مدل، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي‌زدند كه پس چرا اين مردك حمال الاغ مغازه‌اش را باز نميكنه.


داستان کوتاه عاشقانه ( شرایط عشق)

 
 

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

داستان جالب “نحوه خر شدن ! “

داستان جالب “نحوه خر شدن ! “

قبل از هر چیز بگم که این مطلب توهین به هیچ کس نیست

داستان جالب " نحوه خر شدن !" - www.RadsMs.com

 

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی

انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.

قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد

که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.

موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد،

ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.

در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

بخشش

 

شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز کرد.
آواز شنود که:هان بوالحسن، خواهی آنچه از تو می دانم
با خلق باز گویم تا سنگسارت کنند؟!
شیخ پاسخ داد:بارپروردگارا،خواهی آنچه از بخشش تو می دانم
و از کرم تو می بینم
با خلق باز گویم تا دیگر کسی سجودت نکند؟!
ندا آمد:نه از تو ، نه از من...

داستان و تست هوش “پیرمرد بدهکار و دخترش”

داستان و تست هوش “پیرمرد بدهکار و دخترش”

داستان و تست هوش "پیرمرد بدهکار و دخترش" - www.RadsMs.com

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید

پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شدکشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت :  اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد

او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت

و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟

چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند

تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید.

هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است

که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.

معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

ادامه مطلب....

ادامه نوشته

سنجش عملکرد

سنجش عملکرد


پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد.
پسرك پرسید: خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد !
پسرك گفت: خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او می دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت: كه از كار این فرد كاملا راضی است.
پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را در كل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را می سنجیدم.
من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می كند !

آیا ما هم میتوانیم چنین خود ارزیابی از كار خود داشته باشیم؟

انیشتین و راننده اش

انیشتین و راننده اش


انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود كمك می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می كرد بلكه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریكه به مباحث انیشتین تسلط پیدا كرده بود!
یك روز انیشتین در حالی كه در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت كه خیلی احساس خستگی می كند...!
راننده اش پیشنهاد داد كه آنها جایشان را عوض كنند و او جای انیشتین سخنرانی كند چراكه انیشتین تنها در یك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی كه سخنرانی داشت كسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.
انیشتین قبول كرد، اما در مورد اینكه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می كند، كمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد.
دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند كه حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.
سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی كه معلومات به ظاهر "راننده اش" باعث شگفتی حضار شد.

صداقت کودکانه

صداقت کودکانه


یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!