یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به زمین می رسد...
من ا زدیار عروسکها می آیم
از فصلهای خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت...
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم.
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت...
ای دوست, ای برادر, ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گلها را بنویس.
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد
جوانی من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب, که در پشت بام خانه قدم می زند
سلام بگویم؟

حس می کنم که وقت گذشته ست
حس می کنم که <لحظه> سهم من از برگهای تاریخ است...